Dyybuk
|
||
سرفه می کنم...
سرفه ها تمام شد...
سرفه هایم به خون آبه افتادند...
زمان دورم می چرخد...
و دنیا به تلخی خودش بر سرم خراب می شود...
خواب نمی بینم...
دیگر خواب نمی بینم...سرفه می کنم و روح تکه تکه شده ام را در فضای خط خطی بیرون قی میکنم...
قی می کنم روحم را ...
جسمم را به خاک می نشانم...
پوست بر میچیند روحم از سرمای زیر پایم...
باز بر می خیزم...
پاهایم می لرزند...
پاهایم می لرزند...
گام هایم را در پس یک دیگر بر زمین می کشم...
شل می زنم...
صدای باد است و بوی خاک...
سرفه می کنم عفونت های درونم را....
اشک می ریزم چرک های ذهنم را...
پاک می شوم و سر معده ام خالی....
پاک می شوم و آینه در درونم ترک برداشته...خاک می خورم.....
روزه می گیرم زندگی را....
می میرم و احساس درد نمی کنم...سرفه می کنم خودم را....
باد است و بوی خاک...رنگ می بخشد به زندگی ام